تبليغاتX
غم دوری...

غم دوری...

من اگر یک بار فقط بک بار ببینم روی تو...

 

 

یکی را دوست میدارم..



آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش

مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،

او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 12:58 توسط میترا... |


يك تكه سلام.....

دو فنجان مكث و چندين نقطه به احترام نام قشنگت...

حقيقتش هنوز نمي دانم ناچاري يا دچاري...

اگه ناچاري كه هيچ!

اما اگه دچاري...

به پيروي از آيين سرخ شقايق هاي وحشي دشت جنون بايد حلت را پرسيد....

لطفا آنقدر شمس بمان...

تا من....

مولانا بودن را بياموزم....

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 22:32 توسط میترا... |


        

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:59 توسط میترا... |


                                    

 

حالمان بد نيست کم غم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم خود
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:42 توسط میترا... |


                                            تقدیم به خلسیه عزیزم

                                                   دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 19:51 توسط میترا... |


                            

 

عشق من بمون..

دلواپسم نزار..

بی تو نمیگذره..

این روز و روزگار...

من با تو دلخوشم..

وقتی کنارمی..

وقتی تو یارمی..

آرووم ندارمی...

عشق من بمون..

باز با من بخون..

این ترانه ی ...

پاک و مهربون..

من با تو دلخوشم..

وقتی کنارمی..

وقتی تو یارمی..

آرووم ندارمی...

عشق من بمون..

دلواپسم نزار...

بی تو نمیگذره..

این روز و روزگار...

عشق من بمون..

میدونم نیستی..

سر پیمونت...

میدونم عشقم..

شده زندونت...

میدونم عشقم..

شده زندونت...

عشق من بمون..

دلواپسم نزار...

بی تو نمیگذره..

این روز و روزگار...

من با تو دلخوشم..

وقتی کنارمی..

وقتی تو یارمی..

آرووم ندارمی...

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 1:40 توسط میترا... |


          

                                    تقدیم به تو که دوستت دارم

                                                   ...  میترا ...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 13:44 توسط میترا... |


از عشق بگم؟!

از دوست داشتن..بعد این همه مدت..بازم قلم عشق به دستم گرفتم..

این بار واسه تو مینویسم..واسه تو که همیشه تو قلبمی..

واسه تو که یک بار ازت گذشتم اما نتونستم..

برگشتم تا بازم حست کنم..تا بفهمی چقدر دوست داشتم و دارم..

برگشتم و دیگه نمیخوام برم..میخوام بمونم..

با تو عشق معنا داره واسم..با تو همه چی معنیش قشنگه..

با تو قلبم همیشه شاده..

من حتی بی تو هم به یاد توام

هیچ میدونی چقدر واسم عزیزی؟

خلسی...من ۱۰ تا دوست دارم

و میخوام همیشه باهات باشم..

تورو به خدا و خودمو به تو میسپارم

دل من پیشته..کنارته

میترا ی کوچیکه تو

+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 3:17 توسط میترا... |


   
 
 
فکرشم نکرده بودم
توى فالِ من بیفتى
وقتى افتادى چرا پس
هیچى از خودت نگفتى؟
تو نگفته بودى واسم
كه چشات همیشه خیسه
زندگیت یه دونه دفتر
با یه چند تا خودنویسه
همیشه خیال مى‏كردم
خشك و مردونه و سردى
حتى به حسِّ لطیفت
یه اشاره هم نكردى
به خدا نمى‏دونستم
كه دلت پر از ترانه‏ست
تو بهم نگفتى دنیات
یه جورایى شاعرانه‏ست
خیلى دوس دارم بدونم
دلت عاشق كى مى‏شه؟
چرا هیچى نمى‏گى تو؟
چرا ساكتى همیشه؟
آخه شاعرام یه روزى
دلشون هوایى مى‏شه
به خدا دروغ نمى‏گم
فكر كنى، خدایى مى‏شه
دل مى‏دن به یه نفر كه
خیلى دنبالش مى‏گشتن
واسه پیداشدنش از
هر چى فكر كنى گذشتن
یادته شعراى یغما ( یغماگلرویی )
كه واسه یه مهربون بود
توى هر بندِ ترانه‏اش
كلى دلواپس اون بود
دخترى كه طرحِ عشقُ
روى بومِ لحظه‏هاش زد
اومد و چه عاشقونه
واسه زندگى صداش زد
دخترى كه خیلى كارا
اون روزا به خاطرش كرد
دخترى كه با نگاهش
تا همیشه شاعرش كرد
دخترى كه مى‏گن اسمش
خانومِ رنگین‏كمونه
هنوزم كسى كه دستاش
توى دستشه همونه
اما شایا ، تو و مریم ( مریم حیدرزاده )
چرا اینقد گوشه‏گیرین
چرا با این همه عاشق
واسه هیچكس نمى‏میرین
همیشه تنهاى تنها
سَرِتون توى كتابه
فكرتون فقط همیشه
پِىِ واژه‏هاى نابه
سَرِتون یا گرمه خوندن
یا نوشتنه همیشه
همُّ و غمتون همینه
اینجا چى قافیه مى‏شه؟
عاشق هیشكسى نیستید
با یه دنیا عاشقانه
كارى با هیشكى ندارید
دنیاتون شده ترانه
كسى نیست كه عمرتونُ
لااقل به پاش بذارین
كسى نیست كه بعضى وقتا
سر رو شونه‏هاش بذارین
چرا این همه گذشته
به كسى دل نمى‏بندین؟
راستى شایا تو و مریم
متولداى چندین؟
سعى دارین جلوى رسمى
كه شده بابُ بگیرین؟
یا مى‏خواین كه پیش روتون
راهِ سهرابُ بگیرین؟
دلِ آسمونى آره
جاى آدما نمى‏شه
آره هیشكى توى دنیا
لایقِ شما نمى‏شه
ولى بعضى‏ها همین جا
خیلى مهربون و نازن
خیلى‏ها همین حوالى
شاعرن، ترانه‏سازن
شایا دوست دارم بدونم
چه چیزایى آرزوته؟
تا كجا ادامه داره
جاده‏اى كه پیش روته؟
نكنه تو دوست ندارى
یكى كه ماهِ زمینه
شبا با حسِّ قشنگش
پاى صحبتات بشینه؟
دوست ندارى یه فرشته
نازنین و خوشگلت شه؟
یه زن از نسلِ ترانه
بیاد و مُكمِلِت شه؟
نذار این روزاى زیبا
واسه غم بشه بهونه
نمى‏خوام فردا یه وقتى
حسرتش برات بمونه
نمى‏خوام تو بى‏كسى‏ها
آخرش تو پَس بیُفتى
بعد این همه دُویدن
یه روز از نفس بیُفتى
طرزِ زندگیت عزیزم
مى‏مونه روى زبونا
مطمئنم که یه روزی
می شی الگوى جوونا
پس مراقبِ دلت باش
تنهایى اینقده خوب نیست
برو و فكرِ طلوع باش
هیچى تلخ‏تر از غروب نیست
 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 13:29 توسط میترا... |


 

 

هر كسي هم نفسم شد..

دست آخر قفسم شد....

من ساده به خيالم...

كه همه كار و كسم شد..

اون كه عاشقانه خنديد..

خنده هاي من دزديد ..

زير چشمه مهربوني

خواب يك توطئه ميديد

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 19:15 توسط میترا... |